تبليغاتX
آهنگ قلبها

درباره


موضوعات
ادامه دارد

-----------

تبلیغات

Narenj.com بهترین سایت ایرانی - موزیک - ویدئو کلیپ - جوکستان - فکر خوانی - گالری عکس و ...

عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه هاي باريک خود به هر سو مي کشاند.قلبم مي ﭠﭙد و مرا صدا مي زند و از من مي خواهد که با او در احساسش شريک شوم.از من مي خواهد که براي او کمکي باشم تا آرامتر به ضربان درآيد

با ياد او هر لحظه اشکهايم بر من چيره مي شودو ياراي مقابله را از من ميگيرد

آه دل من تو با من چه کردي؟چرا؟

آرامش زندگي ﭘر از نشاطم جاي خود را به طوفاني عظيم و دردي جانکاه داده.و من توان مقابله با آن را ندارم

خدايا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه هاي دل ﭘر احساسم را تنها براي يک نفر باز کني.کسي که بتوانم در دنياي ﭘر از عشق او گم شوم و خود را ياراي مقابله با احساسي که او نسبت به من دارد و احساسي که خود نسبت به او دارم نبينم.از تو خواسته بودم که اگر دروازه هاي دل من را براي او باز کردي من را در درياي عشق بي انتهاي او غرق کني

اما چه سود؟

کاش توانايي بيان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بيان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندي از عشق سرمست وجود خود مي کردم

کاش مي دانست که چگونه دل در گروي عشق او ﺳﭙرده ام

کاش مي دانست که انتظار در زندگي ﭘر احساس من به ﭘا يان رسيده و من تفاوت اين احساسي را که تنها نسبت به او دارم با تمامي احساس هايي که در زندگيم داشته ام باور کرده ام

اما چه سود؟

اي کاش هاي من هرگز به حقيقت تبديل نمي شود. هرگز

خدايا نمي دانم چرا با من اينگونه کردي.من تو را باور دارم و تو تمامي اعتماد من در زندگي هستي.کليد دروازه هاي دلم را نيز به همين دليل به تو ﺳﭙردم

اما چه سود؟

اينک که تو آن را باز کرده اي من نمي توانم جوابگويي به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگي من فرا رسيده و تو آن را برايم فراهم کردي.زندگيم به سويي مي رود که هر لحظه بيشتر مرا در خود غرق ميکند؟چرا نمي توانم تصميمي بگيرم که سراسر زندگيم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نيستم نه دلم را باز ﭘس گيرم و نه قادرم رهايش سازم تا با ﭠﭙش هاي تند و بي اندازه اش مرا به سمت دنياي متفاوتي بکشاند؟

خدايا نميدانم در کدامين برزخ زندگي دست و ﭘا ميزنم.نميدانم اين راهي که در آن قصد حرکت دارم مرا به کدامين وادي ميکشاند

زماني حاضر بودم هر بهايي را براي دلي که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.مي خواستم رنگ عشق را به تمامي زندگيم بزنم.مي خواستم که زندگي سياه و سفيدم را با آن رنگي کنم

اما حالا زندگي من با وجود عشق نه تنها رنگي نشده است.بلکه تنها رنگي که درآن به چشم مي خورد سياهي است

وقتي صدايش را در ذهن خود مرور مي کنم مي بينم که در آن لحظه صداي او آرامشي بس عظيم براي دل خسته من بود.صدايش نويد امنيتي بزرگ بود.امنيت وآرامشي که مي توانم تا ابد ان را از آن خود کنم

مي دانم که او نيز احساسي همانند من دارد.مي دانم که دوستم داردوميدانم که دلش را با همه وجود به من داده است.اما

خداوندا قادر به اسير کردن اين دل که هر لحظه با هيجان بيشتري مي ﭠﭙد نيستم.اما اين را نيز ميدانم که در زندگي کنوني من جايي براي عشق نيست.خداوندا راهي براي من نمانده.مرا ياراي مقابله نيست.دلم مرا ميکشاندتا به سوي عشق او ﭘرواز کنم.اما من چاره اي جز تحمل اين فشار حاصل از کشش قلبم ندارم.چاره اي برايم نمانده چون ميدانم که هرگز نمي توانم به آن ﭘاسخي مطابق با خواسته دلم بدهم

کاش هرگز تا آخرين لحظه زندگانيم قلبم براي کسي نمي ﭠﭙيد که مجبور باشم تا اين ﭠﭙش را در نطفه خفه کنم

کاش هرگز از خداوند نخواسته بودم که در دلم احساسي زيبا تر از همه احساس هاي دنيا قرار دهد

اما صد افسوس که اين اتفاق افتاده و من در دنياي لبريز از تنهايي خود مجبور به کشتن احساسي هستم که روزي آرزوي به دست آوردنش را داشتم.مي دانم که روزي ﭘشيمان خواهم شدو افسوس لحظه هايي را که در آن هستم خواهم خورد.اما اين را نيز ميدانم که زندگيم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاري براي اين احساس غريب اما دوست داشتني انجام دهم

زماني آرزو ميکردم و از خداي خود مي خواستم که عشق را در زندگيم وارد کند.اما خدايا چرا حالا؟چرا زماني که با سختي هاي زندگيم دست و ﭘنجه نرم ميکنم.آن را که برايم بيش از هر چيزي در زندگيم ارزش داشت به ارمغان آورده اي؟

نميدانم.هيچ چيز نميدانم.حکمت تو را نيز نميدانم.اما اين را مي دانم که در اين لحظه آرزو دارم که به من تواني دهي و قدرتي بخشي که بتوانم اين عشق را فراموش کنم و آن را از دل خود خارج کنم و کم کم در گوشه اي از ذهنم جاي دهم

به اميد تو که سرور عشاق جهاني
+| نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 2:24 
 

http://services.entireweb.com/addurl/submit.php?id=56d0e3f64798cc4c9f777a3d9b16bd32